۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه


این یکی 11 ساله است و ایضاً تپل مپل و داش مشتی! چند ماه پیش پدرش مریض شد و او برای اینکه باری از روی دوش خانواده بردارد ترک تحصیل کرد و مشغول به کار شد. حالا یک ماه قبل از امتحانات پایان ترم به کمک چند تا دوست خوب، دوباره مدرسه رو شروع کرده.

مادرش خیلی امیدواره که امسال قبول بشه. هر نیم ساعت یک بار از اتاق کناری می گه: گوش کن ببین خانوم معلمت چی میگه! بازیگوشی نکن و طفلک بازیگوشی که نمی کند هیچ، همه ی سوالهایی که رویش نمی شود جلوی بچه ها از معلم بپرسد از من می پرسد. چند دقیقه یک بار هم یک بادام هندی یا مویز می دهد دستم که: خاله! تو هم بخور! خواهرزاده ی خودم اینطور بادام هندی های بسته به جانش را به من تعارف نمی کند. قند توی دلم آب می کنند!

دارم موضوع درسهای تعلیمات اجتماعی را برایش توضیح می دهم تا نمونه سوالهایش را جواب بدهد. یکی از سوالها پرسیده 3 نمونه از خودگذشتگی که برای دوستانتان می توانید انجام دهید نام ببرید. می نویسد اگر عروسکی که دوست داریم به دوستمان بدهیم. تو با این صدای کلفت و اخلاق مردانه عروسک را از کجا آوردی؟! مورد سوم را کمکش می کنم؛ میگویم بنویس: توپی که می توانیم خودمان گل کنیم را به دوستمان پاس بدهیم. یکهو می گوید: نمی شه که خاله! دختره! اونجا بهش عروسک دادیم! فوتبال که بازی نمی کنه! کاش می شد 1 دقیقه کتاب را ول کنم و روی زمین ریسه بروم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر