کتاب سوم راهنمایی را تمام کردیم. فردا قرار بود امتحان بگیرم و بعدش کتاب اول دبیرستان را شروع کنیم. با دقت سوالها را طرح کردم و نمره گذاشتم و با خط خوانا روی برگه آ4 نوشتم تا برای خواندنشان مشکلی نداشته باشد. غروب زنگ زد که فردا نمی توانم بیایم و باید بروم دنبال خانه. می خواستم به حرف بگیرمش تا کمی خالی شود. خانه پیدا کردن کابوس من است و همیشه حرف زدن از آن کمی آرامم می کند. اما او محجوب تر از آن بود که بیشتر درد دل کند. دلگرم کننده ترین حرفی که توانستم بزنم این بود که انشاالله یک خونه خوب پیدا می کنی و نگران کلاسمان هم نباش. چند بار عذرخواهی کرد و خداحافظی.
یعنی زندگی تا کی می خواهد بارش را روی شانه ی 16 ساله ی ذاکر بگذارد؟
یعنی زندگی تا کی می خواهد بارش را روی شانه ی 16 ساله ی ذاکر بگذارد؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر