زودتر از همیشه از مدرسه زدم بیرون. تا اذان توی خیابون موندیم و شعار دادیم و فحش شنیدیم. شب با بوی اشک آور و لباس خاکی و عضلات گرفته به خونه یکی از دوستام پناه بردم و صبح با همون لباسها رفتم مدرسه. می دونستم همه ی بچه ها از اتفاقات دیروز خبر دارن. دم در این پا و اون پا کردم تا صبحگاه تموم شه و همه برن سر کلاس و باهاشون چشم تو چشم نشم، انگار که با دیدنم می فهمیدن دیروز کجا بودم!
اون روز بچه ها برای بازارچه خیریه ی مدرسه دستبند بافته بودن. زنگ تفریح دیدم همه شون مچ بند سبز دارن. به بهونه خیریه سبزاشو خریده بودن و بنفش و صورتی و زرد و گل بهی مونده بود رو دست فروشنده.... خوشحالم که معلمشونم.
اون روز بچه ها برای بازارچه خیریه ی مدرسه دستبند بافته بودن. زنگ تفریح دیدم همه شون مچ بند سبز دارن. به بهونه خیریه سبزاشو خریده بودن و بنفش و صورتی و زرد و گل بهی مونده بود رو دست فروشنده.... خوشحالم که معلمشونم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر