موقع صبحانه مدیر که داشت سایتهای خبری رو می خوند گفت: دیشب یه هواپیما تو ارومیه سقوط کرده! همه خبر داشتن ولی یادشون نبود! کمی حرف زدیم. هر کسی نظری داد، یکی از همکارا به خیال خودش خواست بحث رو عوض کنه، گفت: مرگ حقه دیگه! هر کسی یه جور می میره! خیره نگاهش کردم، گفتم: مرگ اینجوری حق هیچ کس نیست! گفت: به هر حال هر کسی اجلی داره. تا خدا نخواد کسی نمی میره! عصبانی شدم، گفتم: خدا نمی خواد کسی اینجوری، با این وضع بمیره، آدمه که نمی تونه از پس ضعف خودش بر بیاد. انجمن تقدیرگرایان مدرسه شروع به حرف زدن کردن. خیره شدم به رو به روم. به آدمایی فکر کردم که دیشب توی اون هواپیما بودن و قدم به قدم نزدیک شدن مرگ رو می دیدن، به خانواده هایی که توی سرما منتظر خبری از زنده یا مرده ی عزیزانشون بودن، به بچه هایی که شب فهمیدن دیگه هیچ وقت پدراشون به خونه بر نمی گردن.
اومدم بگم: اگه عزیز خودتون توی اون هواپیما بود باز همینطور راحت درباره ش حرف می زدین؟ دلم نیومد، از سر میز بلند شدم و به کتابخونه پناه بردم.
اومدم بگم: اگه عزیز خودتون توی اون هواپیما بود باز همینطور راحت درباره ش حرف می زدین؟ دلم نیومد، از سر میز بلند شدم و به کتابخونه پناه بردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر