یلدا صبح با رنگ و روی پریده آمده مدرسه. دم در دفتر می ایستد و با هیجان می گوید: خانوووووم!
وقتی اینطور صدا می زند حتما اتفاقی افتاده! چند تا از بچه ها آمده اند کتابشان را تمدید کنم. فکر می کند توجهی به او ندارم. سرم را بلند نمی کنم اما میان همهمه ی بچه ها می گویم: یلدا! چی شده؟ ظاهراً تمایل ندارد جلوی بچه ها حرفی بزند. صبر می کند کار همه تمام شود و بروند. بعد با عجله و هیجان تعریف می کند که همسایه طبقه پایین آنها نیمه های شب شروع کرده به داد و بیداد و شکستن ظرفها تا جایی که همسایه ها پلیس خبر می کنند و متوجه می شوند مرد دخترش را با چاقو زخمی کرده و دست همسرش را شکسته!
زن و بچه به بیمارستان و مرد به تیمارستان منتقل می شوند و یلدا هم از هیجان و ترس خوابش نبرده!
خدا را شکر امتحانش ساده بود و زود آمدند دنبالش. در فکر دختر مرد هستم که کلاس چندم بوده و آیا او هم صبح امتحان ترم داشته یا نه...
وقتی اینطور صدا می زند حتما اتفاقی افتاده! چند تا از بچه ها آمده اند کتابشان را تمدید کنم. فکر می کند توجهی به او ندارم. سرم را بلند نمی کنم اما میان همهمه ی بچه ها می گویم: یلدا! چی شده؟ ظاهراً تمایل ندارد جلوی بچه ها حرفی بزند. صبر می کند کار همه تمام شود و بروند. بعد با عجله و هیجان تعریف می کند که همسایه طبقه پایین آنها نیمه های شب شروع کرده به داد و بیداد و شکستن ظرفها تا جایی که همسایه ها پلیس خبر می کنند و متوجه می شوند مرد دخترش را با چاقو زخمی کرده و دست همسرش را شکسته!
زن و بچه به بیمارستان و مرد به تیمارستان منتقل می شوند و یلدا هم از هیجان و ترس خوابش نبرده!
خدا را شکر امتحانش ساده بود و زود آمدند دنبالش. در فکر دختر مرد هستم که کلاس چندم بوده و آیا او هم صبح امتحان ترم داشته یا نه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر