یک هفته نمایشگاه کتاب توی مدرسه برگزار کردم. از چند تا از بچه های خوب و مسئول خواستم بیان کمکم. س هم روز دوم خواست یه کاری انجام بده. س درس خونه ولی بچه ناراحتیه. توی هر گروه دوستی که وارد می شه جوری که خود بچه ها متوجه نمی شن اونو از هم می پاشه، دروغهای شاخدار می گه و توی کارهای گروهی شرکت نمی کنه. داوطلب شدنش رو به فال نیک گرفتم. ازش خواستم جلوی در کتابخونه بایسته تا هر کسی که از در می ره بیرون کارت خرید کتابشو نشون بده تا کسی بدون پرداخت پول کتاب، اونو بیرون نبره. وسطای زنگ دیدم 2 تا کتاب از سام/په توی دستشه. نمی خواستم مستقیم بهش بگم که به خاطر مسئولیتی که داری نباید قانون رو بذاری زیر پا و کتابها رو از میز نمایشگاه دور کنی، به بقیه بچه ها گفتم کتابهای سام/په رو کسی فروخته؟ جواب منفی بود. بدون اینکه به دستاش نگاه کنم ازش پرسیدم: دیدی کسی با اون کتابا بره بیرون؟ خیلی خونسرد گفت: نه! چند ثانیه بعد اجازه گرفت که بره تا کلاس و برگرده، وقتی برگشت کتابا دستش نبودن.
نگران نشدم چون مطمئن بودم که کتابها رو گذاشته توی کیفش. یکی 2 بار ازش خواستم به عنوان مسئول کنترل کتاب، از بچه ها پرس و جو کنه و اگر کسی کتاب رو برداشته بود به صورت ناشناس بده به من. هر بار گفت پرسیدم ولی کسی برشون نداشته.
فردا با مشاور مدرسه صحبت کردم. پدرش کاپیتان کشتی بود و مادرش هم ویراستار و وضع مالی توپ! یک سال بود توی کلاسشون مشکل گم شدن وسایل بچه ها از توی کیفشون وجود داشت و همه به کس دیگه ای مشکوک بودن و به خاطر همین جو بدی بر علیه ش وجود داشت. حالا یه مظنون دیگه برای ناپدید شدن وسایل بچه ها پیدا شده و ما رو گیج کرده.
می ترسم به خاطر اینکه فکر کرده اگر بگه کتابها دست اونه من فکر میکنم می خواسته برشون داره، با تصور اینکه من ندیدمشون برده و گم و گورشون کرده باشه. از خیر کتابها گذشتم تا حساب شده و دست به عصا عمل کنیم. شاید دزد وسایل کلاس پیدا شده باشه، شاید دستی دستی یه دزد درست کرده باشم...
نگران نشدم چون مطمئن بودم که کتابها رو گذاشته توی کیفش. یکی 2 بار ازش خواستم به عنوان مسئول کنترل کتاب، از بچه ها پرس و جو کنه و اگر کسی کتاب رو برداشته بود به صورت ناشناس بده به من. هر بار گفت پرسیدم ولی کسی برشون نداشته.
فردا با مشاور مدرسه صحبت کردم. پدرش کاپیتان کشتی بود و مادرش هم ویراستار و وضع مالی توپ! یک سال بود توی کلاسشون مشکل گم شدن وسایل بچه ها از توی کیفشون وجود داشت و همه به کس دیگه ای مشکوک بودن و به خاطر همین جو بدی بر علیه ش وجود داشت. حالا یه مظنون دیگه برای ناپدید شدن وسایل بچه ها پیدا شده و ما رو گیج کرده.
می ترسم به خاطر اینکه فکر کرده اگر بگه کتابها دست اونه من فکر میکنم می خواسته برشون داره، با تصور اینکه من ندیدمشون برده و گم و گورشون کرده باشه. از خیر کتابها گذشتم تا حساب شده و دست به عصا عمل کنیم. شاید دزد وسایل کلاس پیدا شده باشه، شاید دستی دستی یه دزد درست کرده باشم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر